چند روز پیش مصاحبه ای با نازنین افشین جم را شنیدم که در مورد سرنوشت نازنین فاتحی و وضعیت فعلی او بود. به یاد اولین پست های وبلاگ 8 مارس افتادم که در آن نجات نازنین را از مجازات اعدام یک پیروزی برای جنبش رادیکال زنانِ ایران بر شمردم و وقتی مصاحبه را شنیدم چقدر افسوس خوردم که نازنین از زندان جمهوری اسلامی به زندان جامعه ی پول و سرمایه پا نهاده و اکنون به جرم بیکاری و عدم توانایی مالی محکوم به تن فروشی شده است. درست در دل جامعه ای که روزی برای نجاتش قد علم کرد و در میان نامه ها و گل هایی که از هر سو برای آزادیش به سوی در زندان اوین روانه شد. آن روز را به خوبی به یاد دارم و هیچگاه فکر نمیکردم که ما نازنین را درست در پای زندان اوین به فراموشی بسپاریم انگار که وظیفه ی ما آزادی او و تنها او و در مقطعی به آن کوچکی بوده بدون توجه به اینکه نازنین ها تمام عمرشان را در زندان سود جویی های اقلیت های جامعه و زیر فشار اسلام سیاسی می گذرانند.
و به این فکر می کنم که آیا جامعه، نهادهای مدنی، دادگاه ها و حکومت ها وظیفه ای در قبال انسانی که به خاطر فقر مالی مجبور به تن فروشی است ندارند؟ تنها زمانی که می خواهند کسی را به جرم فساد به دار بیاویزند مسئول و وظیفه شناس می شوند؟ تا قربانی جامعه را با حذف فیزیکی مجبور به سکوت کنند؟ تنها هنگامی که یک قربانی ، قربانی دیگری را به قتل می رساند سر و کله ی این نمادهای وقاحت پیدا می شود تا قربانی باقیمانده را نیز از جامعه حذف کنند.
بله، چه راهی بهتر از حذف یک مساله، یک مشکل می تواند باشد؟ مسلماً پیدا کردن راه حل انسانی برای جیب آقایون گران تمام می شود اما طناب داری که بارها می توان از آن استفاده کرد خرج چندانی ندارد و برای کسانی که کمر به قتل انسانیت بسته اند تفریح جالبی هم خواهد بود.
اما اوج وقاحت و بی شرمی زمانی است که قربانی با فشارهای جامعه از صحنه مجازات نجات می یابد و بجای اینکه تحت نظر و حمایت قرار گیرد دوباره به همان جایگاه اولیه باز پس فرستاده می شود و اینبار با مهر آدم کشی که بر پیشانیش زده اند. درست جلوی چشمان حکومتی که دم از عدالت و آزادی میزند. البته این همان حکومتی است که با استفاده از عقاید مذهبی آزادی را در به زنجیر کشیدن انسان ها معنی می کند.
تراژدی پشت تراژدی. از قتل و کشتارهای قومی و مذهبی در فلسطین و آفریقا و خاور میانه تا فقر و گرسنگی و قتل های ناموسی و قومی اشیره ای.انگار دنیای امروز صحنه ی نمایش نامه های غم انگیز از زندگی غیر انسانی قربانیان این جهان وارونه است. انگار در میان تماشاچیان کلوسیوم و در مرکز فریادهای جنون آسا و بی شرمانه به تماشای برده هایی نشسته ای که در گود جامعه به قتل یک دیگر کمر بسته اند شاید مدتی بیشتر بتوانند به زندگی دون انسانی خود ادامه دهند.
برای همین هیچ گاه نخواستیم در جریان کشته شدن مرد جوان به دست نازنین یکی از ان دو نفر را محکوم کنیم. چون از نظر ما هر دوی آن ها قربانیان جامعه سرمایه داری هستند. برده هایی که به جای شوریدن به برده دار به جان یکدیگر افتادند. گلادیاتورهایی در لباس مردم شهرنشین و متمدن قرن بیست و یکم که در عصر ارتباطات و انفورماتیک با به چالش کشیدن موقعیت و زندگی یکدیگر حس خون خواهی و قدرت طلبی حاکمان تازه جهان و مدعیان دروغین دموکراسی را ارضا می کنند.
اما سکوت این جامعه فریادهای زیادی را در خود نهفته دارد. فریاد های اعتراضی که از ترس مرتد و فاسد خوانده شدن در گلو خفه شده است. وقت آن رسیده که بدون توجه به این محدودیت ها بلند شویم و از حق خود و سایرین دفاع کنیم. آزادی بیان حق تک تک ماست. زندگی انسانی حق مسلم ماست. باید در مقابل اسلام سیاسی بلند شویم و جلوی این کشتارها و بی حرمتی ها را بگیریم. امروز یا فردا به هر حال این مصائب بر سر ما یا فرزندان ما نیز خواهد امد.



